کلا امروز از ساعت 1 بامدادش جالب بوده تا الان. 1 بامدادش به گوشیم نگاه کردم دیدم دارد خیلی جدی شارژ می شود . این بار جدی نگاهش کردم . دیدم نه .همچنان دارد جدی شارژ می شود . نکته اش آن بود که گوشیم به شارژر وصل نبود .آخرسر فکر کردم گیر ندهم ؛ این که شارژ ندارد خب بنده خدا شارژ شود . ساعت را کوک کردم روی 5.30 و خوابیدم.
-
بیدار که شدم هوا روشن بود. گوشیم را برداشتم ببینم ساعت چند است که دیدم خاموش است و روشن نمی شود. رفتم توی هال. ساعت 5.45 بود و این شارژ مرده زنگ نزده بود
-
قرارمان با دوستم ساعت 6.30 بود تجریش و من شماره اش را حفظ نبودم.از این جا به بعد هی ماجرا جالب تر شد. اولش گفتم خب به جهنم . به یکی از این دو نفری که شماره شان را حفظم زنگ میزنم شماره آن بچه را میگیرم گیرم که این دو تا فحشم بدهند . رفتم از خط اتاقم زنگ زدم به اولی .چند تایی زنگ خورد ولی بر نداشت . به دومی که آمدم زنگ بزنم تلفن قطع شد. واقعا قطع شد . هیچ صدایی ازش بلند نمی شد. داشتم می ترسیدم کم کم . با نا امیدی آمدم خط اصلی خانه را چک کنم که دیدم سالم است .خلاصه زنگ زدم و آن بچه را گیر آوردم و گفتم ساعت 6.30 سر خیابان دربند باش دم اون میدونه. گفت باشه. به آژانس زنگ زدم و فرتی رسیدم سر قرار.
-
دوستم فرتی نرسیده بود . نیم ساعتی که منتظر شدم شروع کردم به فکر کردن...
+وقتی موبایل نداری در خانه بمیر نمی خواهد بروی گردش
+ وقتی موبایل نداری اگر رفتی گردش یه جای آفتاب گیر برو که یخ نکنی جیشت بگیره!
+ وقتی جیش داری هی تشنت نباشه.
+ وقتی تشنته جایی قرار نذار که دمش آب سردکنه.
+ وقتی سردته یه جوری با فشار آب رو باز نکن که تا شلوارت خیس بشه!
+ موبایل نداشتی بی عقل هم نباش لطفا ! کارت تلفن فوقش 2 تومنه.
+ از خونه میای بیرون یه 5 تومنی با یه تراول همرات نباشه .! شاید اول آژانس گرفتی بعدشم خواستی کارت تلفن بگیری.
+ اگر پول همرات بود و کارت خریدی در یک صبح ، دو بار یه نفرو بیدار نکن ! شاید در بدن طرف چیزهایی به نام اعصاب وجود داشته باشد . از اول همان شماره کوفتی را که صبح گرفتی از خونه بردار!
+ اینقدر حسود نباش نسبت به هر دو نفری که از دور همو می بینند و دست برای هم تکان می دهند.
+ خیالاتی نشو فکر کن الان صداشو شنیدی.
+ از دور همه رو شبیهش نبین بعد فکر کن ... نه... تا الان شلوار سفید ندیدی پاش و کیفش این شکلی نیست
+ یه جوری نرو بیرون که اول همه نگات کنن بگن خوش به حالش لباس گرم تنشه، یک ساعت که گذشت هوا اونقدر تغییر کنه که همه بگن این اسکلو نگاه!
-
1 ساعت شد ؛ راه افتادم سمت ماشین های هفت تیر که بروم سر کار. که از دور دیدمش. یه جوری آروم بود که نمی شد خیلی هم کشتش. مثل بچه های ته تغاری بود اون لحظه. باهاش که دست دادم گفتم بمیری. گفت کجایی ؟ من از 6:35 اینجام. ایستگاه دربند اون بالاست چرا اینجایی؟ گفتم خیابون دربند اینجاست. خلاصه تهش در اومد که بدبخت تا خود دربند هم رفته جون یه کلمه میدون از من شنیده بوده گفته شاید اونجام .آخر سر هم اومده طرف جایی که بهش گفتن ماشین های شهرک غرب وایمیستن که ببینه اونجام یا نه. هرچند جای ماشینا رو اشتباه بهش گفته بودن ، منم با تاکسی نیومده بودم اما پیدا شدم لا اقل ! بعد رفتیم کوه و صبحانه خوردیم و ... خوش گذشت اما ماجرا ادامه داشت .