۲۰۰۹/۱۱/۱۴

امروز-97

گاهی یک علامت تعجب ، یک حرف معمولی را به یک شوخی ج نسی تبدیل می کند .
shabe khubi dashte bashi !

۲۰۰۹/۱۱/۱۲

امروز-96

"اعتقاد"م زمین خورده. نمی تواند بلند شود. نمی توانم دستش را بگیرم.

۲۰۰۹/۱۰/۳۰

امروز - 95

حالم خوبست. به خاطر نامه ای که به دیوار است. انگشتری که در دستم است و به خاطر این تخفیف هایی که به خاطر نامه ای که به دیوار است بهم می دهند!

۲۰۰۹/۱۰/۲۵

امروز-94

همه اش دارم میبینم که شعاع های زندگی دارند در یک نقطه همگرا می شوند . همه اش دارم پایان می بینم . پایان کار. پایان زندگی. پایان ماندن در خانه . پایان نماندن در خانه. همه اش دارد همه چیز همگرا می شود. درباره هیچ چیزی در آینده نمی توانم فکر کنم. همه چیز همین جا در یک قدمی ام دارد تمام می شود . نفسم تنگ است . دارم خفه می شوم و هیچ کس نمی فهمد حتی همگرا شدن یعنی چه .

۲۰۰۹/۱۰/۱۵

امروز-93

نگران <<واژه>> هام . نگران عبارت ها یی که در<<لحظه>> به وجود می آیند . عبارت هایی که تا قبل از یک لحظه خاص در دایره ی لغاتت نبوده اند . هیچ وقت به کار نبردی شان یا حتی گاهی نشنیدی شان اما یک باره متولد می شوند . من نگران نابودی اینهام . نگران خطاها یی که در <<لحظه>> نا بودشان می کند . من نگران حس <<ذوب شدن>> م . و نگران اینکه دیگر نتوانی <<تولد یک عبارت>> را به کسی هدیه دهی و نگران اینکه تنهایی و خستگی از تنهایی ، حقیقت را مغلوب کرده باشد .

۲۰۰۹/۱۰/۸

امروز-92

-من وام می خوام .
-چقدر؟
-زیاد
-واسه چی می خوای؟
- می خوام دیگه
-خب بانک سر کوچه داره وام ماشین میده 7 میلیون . میتونی بگیری
-شرایطش؟
-باید گواهی نامه داشته باشی و چند تا ضامن.
-خوبه
-آره اما باید 9 میلیون پس بدی. وام قرض الحسنه بگیری بهتره
-از کجا بگیرم؟
- بانک ملی حساب قرض الحسنه داری یه روز برو درخواست بده
-طول می کشه . فوری می خوام
-پس برو دم تره بار . بانک قوامین هر چقدر پول بدی چند وقت بعد بهت 2 برابر وام میده
-من 1 میلیون بیشتر ندارم
-خب من 4 میلیون میدم بهت بعد 10 میلیون وام می گیری . خوبه ؟
-آره. خوبه . حالا به نظرت با 10 میلیونه چی کار کنم ؟
- :))

۲۰۰۹/۱۰/۶

امروز-91

شب با پائولو حرف خواهم زد.

۲۰۰۹/۱۰/۳

امروز-90

کلا امروز از ساعت 1 بامدادش جالب بوده تا الان. 1 بامدادش به گوشیم نگاه کردم دیدم دارد خیلی جدی شارژ می شود . این بار جدی نگاهش کردم . دیدم نه .همچنان دارد جدی شارژ می شود . نکته اش آن بود که گوشیم به شارژر وصل نبود .آخرسر فکر کردم گیر ندهم ؛ این که شارژ ندارد خب بنده خدا شارژ شود . ساعت را کوک کردم روی 5.30 و خوابیدم.
-
بیدار که شدم هوا روشن بود. گوشیم را برداشتم ببینم ساعت چند است که دیدم خاموش است و روشن نمی شود. رفتم توی هال. ساعت 5.45 بود و این شارژ مرده زنگ نزده بود
-
قرارمان با دوستم ساعت 6.30 بود تجریش و من شماره اش را حفظ نبودم.از این جا به بعد هی ماجرا جالب تر شد. اولش گفتم خب به جهنم . به یکی از این دو نفری که شماره شان را حفظم زنگ میزنم شماره آن بچه را میگیرم گیرم که این دو تا فحشم بدهند . رفتم از خط اتاقم زنگ زدم به اولی .چند تایی زنگ خورد ولی بر نداشت . به دومی که آمدم زنگ بزنم تلفن قطع شد. واقعا قطع شد . هیچ صدایی ازش بلند نمی شد. داشتم می ترسیدم کم کم . با نا امیدی آمدم خط اصلی خانه را چک کنم که دیدم سالم است .خلاصه زنگ زدم و آن بچه را گیر آوردم و گفتم ساعت 6.30 سر خیابان دربند باش دم اون میدونه. گفت باشه. به آژانس زنگ زدم و فرتی رسیدم سر قرار.
-
دوستم فرتی نرسیده بود . نیم ساعتی که منتظر شدم شروع کردم به فکر کردن...
+وقتی موبایل نداری در خانه بمیر نمی خواهد بروی گردش
+ وقتی موبایل نداری اگر رفتی گردش یه جای آفتاب گیر برو که یخ نکنی جیشت بگیره!
+ وقتی جیش داری هی تشنت نباشه.
+ وقتی تشنته جایی قرار نذار که دمش آب سردکنه.
+ وقتی سردته یه جوری با فشار آب رو باز نکن که تا شلوارت خیس بشه!
+ موبایل نداشتی بی عقل هم نباش لطفا ! کارت تلفن فوقش 2 تومنه.
+ از خونه میای بیرون یه 5 تومنی با یه تراول همرات نباشه .! شاید اول آژانس گرفتی بعدشم خواستی کارت تلفن بگیری.
+ اگر پول همرات بود و کارت خریدی در یک صبح ، دو بار یه نفرو بیدار نکن ! شاید در بدن طرف چیزهایی به نام اعصاب وجود داشته باشد . از اول همان شماره کوفتی را که صبح گرفتی از خونه بردار!
+ اینقدر حسود نباش نسبت به هر دو نفری که از دور همو می بینند و دست برای هم تکان می دهند.
+ خیالاتی نشو فکر کن الان صداشو شنیدی.
+ از دور همه رو شبیهش نبین بعد فکر کن ... نه... تا الان شلوار سفید ندیدی پاش و کیفش این شکلی نیست
+ یه جوری نرو بیرون که اول همه نگات کنن بگن خوش به حالش لباس گرم تنشه، یک ساعت که گذشت هوا اونقدر تغییر کنه که همه بگن این اسکلو نگاه!
-
1 ساعت شد ؛ راه افتادم سمت ماشین های هفت تیر که بروم سر کار. که از دور دیدمش. یه جوری آروم بود که نمی شد خیلی هم کشتش. مثل بچه های ته تغاری بود اون لحظه. باهاش که دست دادم گفتم بمیری. گفت کجایی ؟ من از 6:35 اینجام. ایستگاه دربند اون بالاست چرا اینجایی؟ گفتم خیابون دربند اینجاست. خلاصه تهش در اومد که بدبخت تا خود دربند هم رفته جون یه کلمه میدون از من شنیده بوده گفته شاید اونجام .آخر سر هم اومده طرف جایی که بهش گفتن ماشین های شهرک غرب وایمیستن که ببینه اونجام یا نه. هرچند جای ماشینا رو اشتباه بهش گفته بودن ، منم با تاکسی نیومده بودم اما پیدا شدم لا اقل ! بعد رفتیم کوه و صبحانه خوردیم و ... خوش گذشت اما ماجرا ادامه داشت .

۲۰۰۹/۱۰/۲

امروز-89

امروزصبح ، یعنی ساعت حول و حوش 7 از خواب پریدم (ساعت 7 روز جمعه) چند لحظه به سقف نگاه کردم و بعد سریع آمدم سمت کامپیوتر. سایت نیازمندی های روزنامه همشهری را سرچ کردم و شروع کردم توش دنبال گشتن خانه ! بعد تلفن را برداشتم وزنگ زدم به این ور و آن ور که قیمت بگیرم . و درست وقتی که خیالم راحت شد وخوشحال شدم ومطمئن که پولم به قیمت بعضی ازخانه ها می خورد یکهو یک چیزی درونم فرو ریخت . یکهو گوشی را گذاشتم زمین و برگشتم روی تخت دراز کشیدم و سقف را نگاه کردم و با خودم گفتم <<که جه؟>> . خانه بگیرم که چه ؟ تنها باشم که چه ؟ خانه چه چیزی را حل می کند ؟ و بعد یاد خر شرک افتادم وقتی آخرهای کارتون روی پل به شرک می گفت : ?so what و فکر کردم من هم خرم هم شرک . نه ... حالم خوب نیست . دو قطبیم .
-
با دوستم قرار گذاشتیم فردا صبح برویم کوه . گفت تنها برویم ؟ گفتم نه تنها خوش نمی گذرد . گفت پس به چند نفر خبر بده بیایند . قبول کردم . الان sms زد که فردا چند نفریم ؟ گفتم 2 تا ! راستش درست لحظه ای که قبول کردم به چند نفر خبر بدهم دلم نخواست این کار را بکنم !
-
کلی حرف زدم . بهش گفتم درد من فوق لیسانس و کار و ازدواج و اینها نیست . دردم چیز دیگریست . آسمان و ریسمان را بهم بافتم تا بهش بقبولانم که برای چیزی که من میخواهم راه کار بدهد نه چیزهایی که می خواهد مسئله من باشد ! آنقدر گفتم که بالاخره کوتاه آمد و حرف را برد سمت مسئله من . سمت چیزی که بهش اعتقاد نداشت . خواست با من همدردی کند . خیلی حرف زدیم و نتیجه حرف هایمان هم شد این که ، من تلاش کنم . فکرم را عوض کنم . حسابگری را بگذارم کنار. اگر چیزی را دوست دارم بهایش را بدهم و ... بعد ریز شد در مسئله و حرف ها و مثال هایی زد که به نظرم جواب می داد. اما همان وسط ... همان موقع که داشتم زیر بار حرف هایش می رفتم باز یک چیزی فرو ریخت . یکهو دیگر دلم هیچ چیز نمی خواست .یکهو به نظرم همه چیز بیهوده بود .
-
چرا غافلگیر کردن را یاد نگرفتیم ؟

۲۰۰۹/۱۰/۱

امروز-88

همه وجودم چسبی شده . خیلی بهم نزدیک نشید ؛ ممکنه بهتون بچسبم .

امروز-87

آنقدر حقایق ، کذایی می شوند که مجبور می شویم از هر سوراخ خیالی سرمان را ببریم تو .