باور کن من نمی خواستم کسی را تحت تاثیر قرار دهم . فقط می خواستم یک جور دیگر بهش نگاه کنم . از یک زاویه ای که تکراری نباشد . آخر هم نتیجه فکرم شد این که اتفاقی را که ذاتا تلخ است یک جور شیرینی تعریف کنم .فکر هم میکردم این اتفاق افتاده و جز پاراگراف آخر ، خواننده با نوشته تفریح می کند ! ولی میبینی چطور می شود ؟ گاهی آدم ها "می فهمند" . گاهی آدم ها می فهمند خنده ی کسی از گریه اش غم انگیز تر است . گاهی یک " آدم" می ایستد مقابلت ... می خواندت ... و برای درد پنهانت زار زار اشک می ریزد . و تو چقدر شرمنده میشوی ... چقدر شرمنده ... .
Jul 1، 2009
Jun 25، 2009
امروز-72
"مدار صفر درجه" یک قسمتی داشت که لحظه ی مرگ پدر خانواده را تصویر میکرد . دقایقی پیش از مرگش را که در خیابان ها ، بین مردم راه میرفت و نظاره اش ان می کرد و میدید که چطور مردم برای گرفتن یک تکه نان مجبورند از سروکول هم بالا می روند ، چطور نیروهای امنیتی زنان را ضرب و شتم می کنند ، چطور بچه ها با سرو روی آشفته گدایی می کنند ، چطور دسته دسته مردم با شتاب از کسانی به سمتی فرار می کنند ... و همان جا آنقدر این درد به رگ واستخوانش نشست که در خیابان بین مردم دق کرد و مرد . ما مرگ مرد را میفهمیم . مردن از غم مردم را. این روزها هر ایرانی هزار بار میمیرد ؛ بین مردم ، از غم هر ایرانی .
Posted by shiny at 10:01 AM 1 comments Links to this post
Jun 16، 2009
امروز-71
تا صبح در خیابان قدم زدیم
قدم زدیم تا صبح
در خیابان
اما نه خیابان به پایان رسید
نه شب
رقصیدیم در نور ماه
«خب، ما دیوانه بودیم»
در نور ماه رقصیدیم
و شهر دور سرمان چرخید
ناگهان
سوت پاسبانها
جشن فقیرانه ما را نقطه چین کرد
ترسیدیم
گوشهای کز کردیم
کمی بعد، سپورها آمدند
ما را همراه با برگهای خشک و
ته ماندههای شب جارو کردند
ما چهار آشغال* بودیم
ما را دور ریختند
اما شهر تمیز نشد ...
قدم زدیم تا صبح
در خیابان
اما نه خیابان به پایان رسید
نه شب
رقصیدیم در نور ماه
«خب، ما دیوانه بودیم»
در نور ماه رقصیدیم
و شهر دور سرمان چرخید
ناگهان
سوت پاسبانها
جشن فقیرانه ما را نقطه چین کرد
ترسیدیم
گوشهای کز کردیم
کمی بعد، سپورها آمدند
ما را همراه با برگهای خشک و
ته ماندههای شب جارو کردند
ما چهار آشغال* بودیم
ما را دور ریختند
اما شهر تمیز نشد ...
رسول یونان
-------------------------------------------------------------
* گاهی هم بهمان خس و خاشاک می گویند.
راست می گویی ... این شعر چقدر وصف حال است ...
Posted by shiny at 8:31 AM 0 comments Links to this post
Jun 6، 2009
امروز- 70
همان موقع كه راننده داشت من را مي دزديد ، من داشتم به اين فكر مي كردم كه از اين به بعد بايد صبح ها شير داغ يا چاي بخورم ! چند لحظه پيش رئيس اژانس از دوست داشتني ترين دوستم پرسيده بود مسير را بلديد؟ و او گفته بود بله. در حالي كه من مسير را بلد نبودم . و او گفته بود راننده مان ناشي است ها ! و حالا راننده داشت تند تند جوري كه انگار خيلي بلد است از اين كوچه به آن كوچه مي رفت ؛ از اين خيابان به آن خيابان . و من داشتم با خودم فكر مي كردم كه كي فكرش را مي كرد يك ليوان شير داغ دم صبح ! اين قدر سرنوشت ساز باشد ! آخر دوست داشتني ترين دوستم چند دقيقه پيش علت بد بختي اش را بهم گفته بود . علتش من بودم . علتش شير داغ بود . دوستم چند دقيقه پيش دم گوشم گفته بود : اگر آن روز زودتر از دستشويي آمده بودي بيرون من جواب بله نداده بودم ! دير آمدي آنقدر دير كه من تلفنم تمام شده بود!
Posted by shiny at 7:35 AM 0 comments Links to this post
Jun 2، 2009
امروز- 69
اينكه اولين چيز از هرچيز ، يعني روترين چيز ِ هر چيز ، گاهي آخرين چيز از آن چيز باشد كه بايد بهش پرداخته شود هر هفته سه شنبه به نظرم جالب مي آيد. و اين جمله وقتي در نظرم شكل مي گيرد كه صفحه جلد مجله يا فهرست آن دستم است كه آخرين صفحاتي است كه هر شماره بسته مي شود . نمي دانم اول هر چيز آخر آن مشخص مي شود يا آخر هر چيز اول آن است . از خستگي حالت تهوع دارم .
Posted by shiny at 10:15 AM 0 comments Links to this post
May 28، 2009
امروز-68
میگوید وقتی با تحکم به کارگرش گفته تو اخراجی ... مرد فقط دست هایش را برده بالا و گفته "الله رازق" و رفته. و او آنقدرشوک زده شده که فردایش کسی را فرستاده دنبالش تا برش گرداند سرِ کار. دارد از مردم سوریه می گوید . از اینکه ساعت 4 صبح فقط دو گروه را در خیابان می بینی . یکی آنهایی را که دارند از مشروب خانه ها برمیگردند یکی آنهایی را که دارند می روند مسجد نماز بخوانند.
-
از بین همه ی "عطر" هایی که مغازه دار آورد ، آن یکی را خریدم که از بویش متنفر بودم . دلم نمی خواست چیزی به من متعلق باشد . دلم می خواست از همه ی دنیا متنفر باشم .
-
یک کاغذ بزرگ گرفته جلویش که رویش نوشته "زنده باد مخالف من" ... تصویر خاتمی و میر حسین هم آن پایینش است . حالم خوب می شود ...
Posted by shiny at 7:54 AM 0 comments Links to this post
May 24، 2009
امروز-67
بخوان ... فاتحه ای چو میروی بر سر خسته ای .
Posted by shiny at 11:17 AM 0 comments Links to this post
اشتراک در:
پیامها (Atom)